دلم در كوچهايي تنگ است
مـادرم زهـرا سپهـر پـاكي است فارغازدنياي پست و خاكياست
او گل يـكتاي باغ مصطفـياست شـاهراه قلب احمـد تا خـداست
نـام او از نـام فــاطر جـاري است قلب او از هر پليدي عـاري است
مادرم يكآسمانعشقوصفاست مـادرم مـظلومه يار مرتضياست
مـادرم نـور خـداي منـجلياسـت ياور بشكسته پهلوي علياست
فـاطمه يـاس كبـود حيـدر اسـت نـور حـق در منـزل پيـغمبـر است
فاشميگويممنازشرحيعجيب فـاطمه در پشت در مـانده غريب
آن شـقايـق پـيـشـه پـاك عـلـي در ميـان شعلـهها شـد منجلـي
آتـش آنـروز از خجـالت در كشيـد پـردهاي از خويش بر مـادر كشيد
قصد آتش گر چه ياري بود و بس ليك زخم شعلـه كاري بود و بس
موي مادر در ميان شعلهسوخت ميخدر خودرا بهصدر عرشدوخت
سيـنـه بـود و درد بود و خـون دل واي بــر فـريـاد آمــد خـاك و گــل
سينه چون با ميخ همپيمانهشد فـاطمه شمع و علـي پروانه شد
مـادرم مـيخواست تا كاري كند حيــدر مــظلـوم را يـــاري كـنـــد
كس چـه ميدانست درد فاطمه سـوز درد سـيـنـه در آن همهمه
چونبهپا شد زينبشاز پانشست قـامـت زهـرا دل او را شـكســت
بـا خـود انديشيد كين سرو روان ازچهرو گشتهقدشهمچونكمان
فاطمه يك دست برپهلو گذاشت گوئيـا ديـگر تـوان بـر تـن نداشت
ياد پهلويش وجـودم را شـكست قامتو ذكر و سجودم راشكست
يـاد از آن دم كـز پـي مـولا دويــد در ميــان كوچـههـا بـر او رسيــد
گفتمولاگرچهدشمنبيحياست ليك يارت مظهر عشق و وفاست
بـر كمـربنـد علي انداخت دست عالمازعشقووفايشگشتمست
تا كه چشم شوم جلاد آب خورد چـون قـلاف تيـغ قُـنفذ تاب خورد
آنـچنـان بـر بـازوي مادر نشست نـاگـهان بـازوي زهرايم شكست
اين شكستن بازدردي ديگراست در حضـور چشـم زار دختـر است
باز دسـت از يـاري حيدر نذاشت گـرچه از بـازو و پهلو درد داشـت
از پي حيدر به مسجد شـد روان بـا قـدي بشكستـه زهراي جوان
حيـدر از او خـواست نفرين ناكند صبــر را در سينــه خـود جـا كنـد
مـادري زخمي و ياري دل غميـن وارثـي از نسـل ختـم المرسلين
مسجدي، مردي،غريبي دلفكار زخــــم خـورده از ديــار و روزگــار
دين حق بازيچهاي دردستخلق مقتـــدا را درد مـانـده روي حلـق
ايـن همه صبري بخواهد فاطمي تـا نـهد بـر زخـم حيـدر مـرهمـي
در ميـان كوچـههـاي بـيكسـي شـد هـويـدا صـورت ننـگ كسي
او همـان خصـم زبون حيدر است قــصــدش آزار گل پـيـغمبر است
من نميگويم كه او با ما چه كرد بـــا رخ ريحـــانـه عــذرا چــه كرد
پيش چشم كودكان از پانشست مجتبـي از غـربت زهرا شكست
خصـم زد سيلـي به روي مـادرم پـيـش چـشـم اشـكبـار خواهرم
مـجتبـي پـروانه مـادر شمع شد درد مـــادر در دل او جمـــع شــد
نيست پايان شرح اين غمنامه را قـصــــه نـيــلـــوفــــر دردانــــه را
چون تـوان گفت از غم ياس كبود ايـن فقــط راز درون كـوچــه بــود
در درون خانه شرحي ديگراست در خفي رازي زچشم حيدراست
فاطمه رو از علي پوشانده است تانفهمد اوكه رويش خوردهدست
قـصـه شـق القـمــر تـكـرار شــد آسـمـان از خـاكيــان بـيــزار شـد
شبرسيد و كفتري مجروح و زار مـيرود بــر دوش يـاري بـيقـرار
شـب رسـيـد و مـادري از آشيان ميرودمخفي بهسوي بينشان
چـون كبــوتـر زآشيـان پـرواز كـرد مـرتضـي بـا چـاه حـرف آغـاز كرد
شهر نامش از حق و از حق جدا چـون بـه كنـج خـانه مانده مقتدا
كوچـهها بوي جنايت ميدهنـــد مـــزه نـان خيـــانـت مـيدهنـــد
اين جماعت كز پي نان مـيدوند بهر ديناري سر و جان مـيدهند
واي از ايـن تـاريخ و از ايـن واقعه بـيسـرانجام است عمق فاجعه
نفيسه قدرتي